تصمیم کبری

دیدی گاهی می خوای یه تصمیمی بگیری ..عالم و آدم دست به دست هم می دن که با مخ بری تو دیوار …
من الان دقیقا تو همون وضعیتم…شک…دو دلی …تردید
هر جا می رم ..هر چی می خونم..هر چی می بینم…ناخودآگاه احساس می کنم داره به من پیغام می ده
که مثلا رو تصمیمت وایسا یا نه کلا قیدشو باید بزنی

ولی مشکل اصلی این جاست که تو این مشغله ی فکری تو فقط اون پیغام ها و پالس هایی رو از محیط دریافت می کی که دلت می گه و می پسنده ..نه اون چیزی که منطقا باید انجام بدی
این جور موقع ها باید چی کار کرد ؟ به کی می شه اعتماد کرد ! عقل یا محبت ؟

در آخر :
به درد عشق بساز و خموش کن حافظ
رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

سرورم ..حضرت حافظ

 

رنگین کمان

گاهی اوقات فکر می کنم اگه خودمو زندگی می کردم چی می شد ! احتمالا اولین اتفاقی که می افتاد این بود که دیگه خانوادمو نداشتم
نمی گم از زندگی و مسیری که الان توشتم بدم می یاد ..نه ..ولی خب راست راستش اونی هم نیست که تو تصوراتم تجسم می کنم
خیلی شجاعت و شهامت می خواد که آدم خودشو زندگی کنه…به هر قیمتی
جدا از محدودیت ها…گاهی فکر می کنم اگه محدودیت هم نبود من باز نمی تونستم خود واقعیمو زندگی کنم
چون دلم نمی یاد دل کسی رو بشکنم..یا مامانمو از خودم برنجونم…یا …یا به عواقب کارام فکر نکنم
ودقیقا همین جاهاست که که خلاقیت ها از بین می رند…نبوغ و فکر کم رنگ می شن..و تو تبدیل می شی به تکرار یه مکرر
این مکرر هر چقدر هم که خوب باشه ..تو باز تبدیل شدی به یه تکرار
تکرار حافظ..تکرار حسابی..تکرار ابن سینا ..تکرار فروغ…

یکی از دوستان چند وقت پیش حرف زیبایی میزد …می گفت تو مدتی که زندان بود..همه چیز خاکستری و سیاه بود..لباس ها خاکستری..میله ها خاکستری.. موکت کف زندان خاکستری..دیوارها دود گرفته و سیاه
و از حسش می گفت که وقتی از زندان اومده بوده بیرون چقدر دیدن رنگ های متنوع براش لذت بخش و ستودنی بوده

منظورم از این حرفا اینه که تفاوت های فکری و عقیدتی در ذات خودش چه نعمت بزرگیه…
ولی تو مملکت ما..به جایی می رسیم که این تفاوت ها..برای هر گروه و حذبی تبدیل شده به تهدید

راستی زمینه ی ظهور رنگین کمان چیست ؟ باران…

در آخر :
با زخم باید ساخت ؛ طول می‌کشه ولی خوب می‌شه !

دیالوگی از مژده شمسایی در نقش گلرخ کمالی
فیلم سگ کشی

دلتنگی پیچیده است..واین که در یک قدمی افراد باشی و دلتگ..از آن هم پیچیده تر
دلتنگ دیروز آدم ها بودن .. این که دیروز آدم ها را یادت باشد و امروز آن ها برایت غریبه باشد درد دارد. این که پس از روزها کنار هم بودن پرسش تو که هستی ..من که هستم…رد و بدل شود شرم آور است و غیرقابل تحمل

گاهی هم ممکن است در این وسط انگشت اتهامت را به سوی خودت نشانه بروی، که نکند «من» دیگر آن آدم دیروز نباشم! نکند نمره ی چشم من بالا و پایین شده !

که البته بر عکسش هم شاید صادق باشد..این که تو هم موظف بوده ای تغییر کنی و نکرده ای..باید رنگ به رنگ می شده ای و نشده ای !

امروزه دنیا با سرعتی سرسام آور در حال به روز شدن است.
در حال پیشرفت در تکنولوژی
عصر ارتباطات و اطلاعات…اما فراموش نشود که هر دستاوردی مسلما هزینه ای دارد
هزینه ی به روز شدن چیست؟ هزینه و بهای پیشرفته تر شدن چیست؟
قطعا زیر پا گذاشتن تاریخ دیروز نیست..هست ؟ کاش نباشد..
کاش بهای همه ی کالاها، غنیمت ها ، دستاوردها…پول بود، این کاغذ خط خطی شده
که یقینا یک تار موی احساسات ..عواطف..و انسانیت ها می ارزد به هزاران پول کثیف

دیروز ..امروز..فردا..

بی نام و نشان

یه وبلاگی هست که هر وقت می رم براش نظر بذارم به قسمت نام شما که می رسه می مونم ! نمی دونم چی بنویسم  !
نام ها برای اینن که شما خودتون رو به بقیه بهتر بشناسونین ، حالا اگه یکی این وسط دلش خواست شناخته نشه باید چیکار کنه ؟
بخاطر همینه که همیشه یه اسمی می نویسم…یحیی ..یونس..سلمان..فاطمه..مهسا
ولی بازم یه گوشه ی دلم احساس می کنم نویسنده ی وبلاگ می فهمه که کی هستم، هم دوست دارم بفهمه هم نه …
دیدین آدم وقتی یه کاری می کنه که نباید ،فکر می کنه عالم و آدم دارن یه جوری بهش اشاره می دن که ما می دونیم !
به هر جهت…خواستم بگم حواستون به کسایی که براتون نظر می ذارن باشه
شاید اون فرد خیلی به شما نزدیک باشه .. ولی بخاطر خود شما در پرده ای از ابهام نام ها و شناسنامه ها گمنام بمونه

در آخر :
عمریست در سایه سنگی دیوار
صبوری کردم
و معنای یافتن را
در طعم ازدست دادن دریافتم…

دیالوگی از خسرو شکیبایی در نقش رضا رضایی منش
فیلم کیمیا

صبح قدر…

…نمیدونم این متنا رو برای کی می نویسم یا اصن برای چی می نویسم

شاید با خدا حرف می زنم ، منتهی نه با نماز..که با نیاز
تو این وبلاگ هیچ کس من رو نمی شناسه ..تو دنیا هم کسی منو…
بگذریم…این حرفا قدیمی شده…دستمالی شده..این درد و دلا…این بغضا
ولی منم بغض دارم …دلتنگی دارم..دلم برای خدا تنگ شده..برای خودم..
شکایت دارم…من تو این دنیا چی دیدم که حاضر شدم پا به این جا بذارم
قلبم داره آتیش می گیره …چشام می سوزه …نفسم بند می یاد

خسته م …خیلی خسته

لالایی های بیداری

چند وقت پیش دختر خاله ی پدرم منزلشان را عوض کرده بودند و در منزل جدید خود مستقر شده بود و ما بر حسب آداب و رسوم به همراه عمه ی بزرگم برای عرض تبریک و چشم روشنی به یک مهمانی عصرانه رفتیم. منزل زیبایی بو، جدا از چیدمانی که می شد بهتر هم باشد تقریبا همه چیز سر جای خودش بود.

همه در حال گپ و گفت بودیم که بحث به آن جا رسید که خارج رفتن به مصلحت است یا خیر…
بحث از آن جا شروع شد که فلان نوه ی فلان عموی فلان خاله رفته است کانادا و پزشکی دانشگاه تهران را رها کرده. هر کس با فلسفه ی خودش نسخه ای برای طرف می پیچید و نظریه ای صادر می کرد

او واقعا بی عقلی کرده که درسش را نیمه رها کرده .پس از این همه سختی در دانشگاه قبول شده…اصلا چرا از ابتدا این تصمیم را نگرفته و گذاشته بعد از قبول شدن در دانشگاه گذرندان چند ترم تحصیلی به این فکر افتاده !؟

دیگری می گوید: خب ما چه می دانیم ! شاید علم آن طرف آب به روزتر است و این جا کفاف او را نمی کرده

آن دیگری: بهتر که رفت بابا ! می موند این جا که چی بشه !
«که من خودم به شخصه می میرم برای این آدم های کلی گو ! که فکر می کنند اگر حرفی نزنند بقیه در مورد توانایی تکلمشان شک می کنند »

دست آخر هم خاله ی پدرم می گوید : ولی به هر جهت طی تماس هایی که داشته او الان از اوضاع زندگیش راضی ست و گفته که در آن جا خیلی احساس آرامش و پیشرفت می کند!

پسر عمه ی من در جواب گفت : این که او احساس پیشرفت داشته بخاطر این نبوده که در خارج شرایطی برایش فراهم شده که این جا آن شرایط نبوده …بلکه به این خاطر است که همه ی انسان ها وقتی شیوه ی زندگیشان از شکلی به شکل دیگر تغییر می کند همه ی استعدادهای خود را در فشار ناشی از این تغییر به منصه ی ظهور و بروز می گذارند

من با این گفته ی پسرعمه ام موافقم ..البته با کمی اضافات

این که ما خارج رفتن را یک پله ی ترقی می دانیم برای رسیدن به خواسته هایمان در کل چیز غلط یا بدی نیست، چون اصولا وقتی انسان ها فعالیت هایشان را هدف دار برنامه ریزی می کنند به یک موفقیت نسبی هم می رسند

به نظر من بحث اصلی خارج رفتن یا نرفتن نیست ، بحث این است که ما تاچه حد می توانیم به خواسته هایمان برسیم ! به آرزوها و اهدافمان !
شاید من نوعی آرامش برایم در کنار خانواده بودن معنا پیدا کند ..یا نه ، در ارتباطات کم تر با اقوامی که حرف مشترکی با آن ها ندارم

شاید تمام اهداف من خلاصه شود در بهترین دانشگاه ایران درس خواندن …یا نه ، دانشگاه سوربن فرانسه هم مرا راضی نکند

شاید کاراکتر شخصیتیه من دانشجویی باشد که اگر برای نماز و یا عزاداری به مسجد نرود احساس غربت کنم …یا نه، می دانم که اگر تعطیلات آخر هفته را در دیسکوی سر کوچه مان بگذرانم در بیشتر مفید بودنم برای جامعه تاثیر گذار باشد !

و مساله ی دیگر آن است که در خارج آدم های کمتری هستند که به قضاوت اعمال و رفتار تو بنشینند ! قصد من آسیب شناسی رفتار غرب نیست ! که حرف من این است که کاش برای یک بار هم که شده به جای ذکر خوبی های غرب به رفتار و عادات غلط خودمان می پرداختیم! به این که دموکراسی یعنی بذیرفتن اندیشه ها و سلایقی که من نمی پسندم !

به این که برای تصمیم های دیگران احترام قایل باشیم و سرک نکشیم در هر کوی و برزنی !
خود را علامه ی دهر ندانیم …از سیاست تا هنر ، از اقتصاد تا فلسفه اظهار نظر می کنیم بی آن که صاحب نظر باشیم !

ما ایرانی ها با رفتن به خارج می خواهیم از خودمان فرار کنیم ! از باورهای غلطمان که یکی از آن ها همین قضاوت کردن است ، از عادت های غلطمان که همان تنبلی است که در خارج با شرایط موجود آن جا به طور خودکار زرنگ می شویم !
«فراموش نکنیم داستان حسن کچل از قصه های قدیمی این مرز و بوم است ! ولی حیف از آن که ما قصه ها را فقط در حد یک لالایی شبانه می خوانیم و نه بیشتر ! که حکمت این قصه ها بیدار شدن است ! یک بیداری و آگاهی واقعی ! حال که ما با این قصه ها به خواب می رویم ! خوابی زمستانی …

من نمی گویم شرایط فعلی جامعه و رفاه اجتماعی در عالی ترین درجه ی خود هست که بسا شاید نازلترین درجه هم باشد …ولی کاش کمی با خود روراست بودیم ! من….خود من چه قدمی برای بهتر شدن میهنم برداشته ام ! لم دادن در آن سر دنیا و سینه چاک کردن جهت شاه خفته ی ایران زمین کوروش کبیر کار آسانی است ! ولی کو مرد عمل !؟
اینقدر بی خود و بی جهت ادای ناسیونالیست ها را دنیاوریم ! حرف زدن باد هواست ! چیزی که این روزها مفت و ارزان شده و دیگر خریداری ندارد ! کم کاری های خود را در پس حرف ها و اعتراض ها و شعارها پنهان نکنیم !

کاش به ما یاد داده بودند به جای این که همیشه به فکر منافع خود باشیم کمی هم به اطرافمان دقت می کردیم !
که اگر این چنین بود منافعی از دست ندادنی نصیبمان بود ! یاد می دادند کمی اصیل و با اعتقاد باشیم ! کمی سکوت کنیم و عمل کنیم ! کمی انسان بودیم !
با فرار کردن از شرایط موجود جز این که بر طبل رسوایی و خودخواهی خود کوبیده باشیم هیچ نکرده ایم…هیچ

میم مثل مریم…

امروز صبح خیلی حالم گرفته بود. آخه یکی یه حرفی بهم زده بود که خیلی بهم زور اومده بود. کلافه بودم. بماند که وضعیت جسمی و حال خراب هم دامن زده بود به این قضیه. ولی به هر جهت مدتی بود این جوری بهم نریخته بودم.

مامانم کنارم بود. اولش من تخت گاز بد و بیراه می گفتم، درجه حرارت بدنم رسیده بود به 40 !
«مامان می گه من مثل بابا طبعم گرمه ! بدن همیشه داغه و در حال سوخت و ساز»

خلاصه من همین جوری می گفتم و می گفتم ، بیشتر از این که با مامانم حرف بزنم با خودم غرولند می کردم! تا دست آخر 5 دقیقه ای توی تاکسی سکوت کردم، وزل زدم به بیرون. اگه دروغ نگفته باشم فکر کنم یه کم هم چشام خیس شد، شاید از نور آفتاب…آخه من عینک آفتابی نمی زنم، یعنی ندارم که بزنم
از تاکسی که پیاده شدیم مامانم با همون آرامش همیشگی شروع کرد به صحبت کردن، فکر کنم تو تاکسی داشت حرفاشو آماده می کرد
مامان : می دونم دردت اومده ولی بالاخره ما چه بخوایم چه نخوایم یه سری مشکلات تو زندگیمون هست! برای همه هم هست! تو از این شاکی هستی که فکر می کنی فقط خودتی که با مشکلات ریز و درشت رو به رویی ..ولی این طور نیست..مردم که نمی یان بدبختی هاشونو جار بزنن .. هر کس یه جور دست و پنجه نرم می کنه ! مهم اینه که ما قبول کنیم که این شرایط هست ! وقتی قبول کردی دیگه اون هیبتش می ریزه !

بعد وایساد دم یه باجه تا پول بگیره از بانک
منم ایستادم
گفت برو خونه ، خسته ای
گفتم نه ! می مونم کنارت

باجه پول نداشت، که اگه داشت جای تعجب بود
یه باجه دیگه رفتیم، اونم پول نداشت
سومین باجه با این که شلوغ بود ولی آخرش کارمون رو راه انداخت

نا برسیم خونه مامان همین طور آروم و خورد خورد دل داری می داد
دیگه حرفاش رو نمی شنیدم، به این فکر می کردم که گاهی حرفای مامانا مثه آیه های قران..مثه حرم امام رضا ..مثه بوی گل های شب بو چقدر آرامش بخشن !

الان که دارم می نویسم دیگه بغض و کینه ای تو دلم نیست..آرومم..مثه اقیانوس آرام
بین خودمون باشه ولی من چند بار خدا رو تو آغوش مامانم دیدم…
اینا رو امروز می نویسم تا یادم بمونه مامانم یه روزی پا به پای من اومد …با همه ی گنداخلاقیم…

مادر یعنی اشک های جاری بر گونه هایی که بی صدا می شوند